تولد تنها پسرم
تولد ۳سالگیت مبارک مامانی![]()
![]()
![]()
نمیخوام از دلتنگیم تو این روز قشنگ بگم
امسال هم منو بابایی میایم پیشت تا سه تایی تولدتو برات جشن بگیریم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آروشا به معنی نورانی بودن مانند همین فرشته های آسمانی و باهوش بودن
تولد ۳سالگیت مبارک مامانی![]()
![]()
![]()
نمیخوام از دلتنگیم تو این روز قشنگ بگم
امسال هم منو بابایی میایم پیشت تا سه تایی تولدتو برات جشن بگیریم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولي انگار قسمتش از زندگي اين بود
قسمتي كه لحظات خيلي خوبي را برايم به هديه آورد
من،چگونه برايتان از اين لحظات بگويم وقتي شما..............................
چگونه برايتان از عشق بگويم وقتي شما عشق به اين فرشته هارو احساس نكرده ايد؟
چگونه برايتان از خنده فرشته ام بگويم وقتي شما خنده ي گل را نديده ايد؟
چگونه برايتان از مظلوميتشان بگويم وقتي شما نمي دانيد كه چگونه مظلوم واقع شده اند؟
چگونه برايتان از معصو ميتشان بگويم وقتي شما معصوميت چشمانشان را نديده ايد؟
چگونه برايتان از آرزو بگويم وقتي شما آرزويي نكرده ايد كه برايتان آرزو شود؟
واقعا،واقعا من با اين عشق ،مظلوميت،قهقهه ها،معصوميت وآرزوي فرشته ام مثل پيچك ديوار همسا يه مان اوج مي گيرم وسبز ميشوم.
امروز محمد مهدي براي اولين با ربا فرشته هاي آسموني كه مثل ماه نور بارون ،مثل مهيار مظلوم، مثل سندرم عشق، پاك و بي ريا،مثل برگ گل لطيف بودند آشنا شد .........
من از خيلي وقت پيشا تصميم داشتم كه محمد مهدي رو پيش يك دكتر گفتار درمان وكار درمان ببرم ولي از چند تا دكتر كه پرسيدم گفتند اصلا الآن وقتش نيست و خيلي زوده،ولي من كه خيالم راحت نمي شد،تا امروز كه محمد مهدي 22 ماهشه.
اونو به مركز توانبخشي ظفر بردم كه يكي از والدين همين بچه ها اونو تو وبلاگش معرفي كرده بود.
جلسه ي اول فقط براي آشنا شدن بود.
انتظار داشتم وقتي وارد مطب مي شم همون برخورد سرد هميشگي كه انگار ما هيچي حاليمون نيست و اونا خيلي كار بلدن رو داشته باشن ،ولي اين طور نبود آقاي دكتر از من خواست كه در مورد محمد مهدي براش بگم من هم كه ما شالله كم نذاشتم چون حيفم مي يومد از توانا ييهاي پسرم چيزي رو از قلم بندازم.
آقاي دكتر هم كه گوشش رو سپرده بود به حرفهاي من....
بعد از حرفام آ قاي دكتر بدون اينكه هيچ تستي رو انجام بده،گفت:من انقدر تو اين سالها بچه هاي سندرم دان ديدم كه با يك نگاه بفهمم تواناييهاشون در چه سطحي هست بعد گفتند محمد مهدي در حد نرماله و خيلي هم آمادگي دريافت آموزش رو داره.
يكي از گلايه هاي اقاي دكتر اين بود كه در كشور ما فرهنگ سازي نشده كه يك بچه ي عادي هم احتياج به اين مراكز داره وخانوادها وقتي اين مشكل رو مي فهمن كه بچه هاشون به مدرسه ميرن واز نظر رياضي يا ديگر درسها كمي عقبند.
اقاي دكتر گفتند من در چند سالي كه در خارج از كشور بودم اكثر خانوادها كه بچه هاي عادي هم داشتند پيشم ميا مدند چو ن كار امثال ماها بالا بردن وارتقا سطح هوش كودكان است چه بچه سالم وچه بچه نا سالم.
من هم از مدرسه ي محمد مهدي از ايشون پرسيدم و ايشون در جواب گفتند تمامي كودكان سندرم داني كه پيش من اومدند در مدرسه ي عادي با شرايط خوب درس مخونند.
آقاي كريمي دو عامل مهم در پيشرفت محمد مهدي رو برام گفتند:
يكي اينكه خيلي خوبه محمد مهدي هميشه با ا ب بازي كنه كه ما شالله محمد مهدي 24 ساعته دوست داره تو آ ب باشه.
عامل ديگه اينكه تو تابستون خيلي خوبه حتي اگه امكان دارهر روز اونو به دريا ببرين تا روي شنها راه بره.
امروز مثل خيلي از روزهاي ديگه روز عجيبي برام بود با اين تفاوت كه من ديگه با اين واقعيت كنار اومدم واز اين بابت نيز خوشحالم كه ميتونم كاري برا ي پسرم انجام بدم.
تعريف از خودم نباشه آقاي دكتر هم از اراده ي من تعريف كرد و گفتند: با اين سن كمت خيلي خوب عزمت رو جزم كردي.
به اميد روزي كه محمد مهدي جز بهترينها از نظر خودم بشه.
اين مطا لب را بايد زودتر از اينها براي درك نوشته هام مي نوشتم .
واقعيت اينه كه ما انقدر راجع به اين مطالب خوند يم و شنيديم فكر ميكنيم همه ي آدما راجع به اين
مطالب اطلاع دارن .
براي درك بهتر سندرم دان ،بايد تا حدي در مورد ژنتيك انسان،يعني ساختار اصلي بدن،اطلاع داشته باشيد.
بدن هر انسان از ميليونها سلول تشكيل شده است ودر هر سلولي تعدادي ژن وجود دارد كه كيفيت رشد جسمي وذهني وصفات ظاهري مانند رنگ چشم،تركيب صورت و چگونگي صدا را تعيين مي كند.
ژنها ميله هاي ميكرو سكوپي هستندكه بر روي كرو موزمها قرار دارند.
معمولا در هر سلول انساني 46 كروموزوم،به صورت 23 جفت وجود داردو اين كرو مو زمها از 1تا 23 شماره گذاري شده اند.
گاه در تشكيل سلول اوليه اتفاقي مي افتد و1 كرومو زوم به 46 كروموزوم اضافه مي شود.
جنينهاي 47 كروموزومي به كودكاني تبديل مي شوند كه مبتلا به سندرم دان هستندو همين يك كروموزوم اضافي باعث خصوصيات فيزيكي وهوشي خاصي مي گردد.
معني كلمه سندروم يعني مجموعه ا ي از علايم ونشانه هاي بيماري.
كلمه دان نيز از يك دكتر انگليسي بنام Gohn Langdon Downاست كه مشخصات دان را مشخص مي كند. مبتلايان به سندرم داون داراي درجات مشخصي از ناتواني يادگيري هستند .اين درجات ناتواني از فردي به فرد ديگر متفاوت است و تشخيص ميزان اين ناتواني و درجه آن در بدو تولد غير ممكن است.
محرم اومد...........
اما محمد مهدي زود تر از ماها محرم رو حس كرد.انگار محرم خودش رو زودتر از ماها به محمد مهدي نشون داد.......
امروز وقتي محمد مهدي صداي مداحي رو تو ماشين شنيده بود با اينكه صداش خيلي ضعيف بود سريع شروع به سينه زدن كرد...........
يك لحظه احساس كردم محمد مهدي زودتر از من اون هم در روز دوم محرم،محرم رو درك كرد.................
ومن براي همين براش يه زنجير كوچيك خريدم تاكه بهش ياد بدم در روز تاسوعا وعاشوراي حسيني براي امام حسين عزاداري كنه وزنجير بزنه.......
پارسال هييت شيرخوارگان علي اصغر براي من ومحمد مهدي دعوت نامه اي فرستادوما هم رفتيم واقعا فضاي عجيب و زيبايي بودمحمد مهدي رو تو گهواره پوشيده از پارچه ي سبز گذاشتمو لباس سبزرو تنش كردم و سربند سبز يا حسين رو سرش بستم.....
واقعا محمد مهدي تو اون روز فقط دو تا بال كم داشت .........
دو تا بال براي پرواز كردن روي تمامي بچه ها،انگار بقيه هم اين رو فهميده بودندو نگاهشون تو چشماي محمد مهدي ثابت موند......
اون عين يه فرشته ي كو چولوي هشت ماهه بودبا اون سربند يا حسينش.ومن هم نذر كردم تا وقتي كه محمد مهدي بزرگ ميشه همه سال محرم رو لباس سبز تنش كنم و سربند سبز يا حسين رو سرش ببندم و اون هم از عزاداران ابا عبدالله پذيرايي كنه .....................................
راستشو بگم امسال خيلي دوست داشتم با قدمهاي خودش عزاداري كنه ،اما انگار قسمت اينه كه محمد مهدي باز هم تو آغوش دوستدارانش ميخواهد بمونه ،و بقيه از موندن محمد مهدي تو آغوششون لذت ببرن.وانگار با بغل كردن محمد مهي دعاهاشون رو زودتر به خدا ميرسونن،چون اون هم بچه است و هم پاك پاك پاك.........وتا آخر زندگيش هم پاك و معصوم باقي مي مونه ،معصوميتي كه تو محرم برقشو بيشتر تو چهره ي اين فرشته ها نشون ميده........
و خدايا محرم رو برامون ماهي پر از اميد و وصال به هدفمون قرار بده.
و در آخر بگويم كه ايمان دارم محمدم پيشرفت مي كنه اما با گامهاي آهسته و كو چيكش ولي موفقيتهاي بزرگي رو برام به ارمغان مياره و اميد واعتماد به نفس من رو هم بيشتر ميكنه و من هم به هدفش توجه ميكنم نه زماني را كه شايد طولاني بگذرد محمد مهدي برايم با ارزش تر از تمامي زمانهاست.
به اميد محرمي پر بارو معنوي
مارو از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاربد اين حرفمو مخصوصا به فرشته هاي آسموني گفتم.......
دستهاي تو............
با همان دستهايي هستم كه يك روزي نشان از زندگي غمبارت ميداد..............
همان دستهاي كوچكي كه براي نداشتن يك خط،زندگي ات را با خط ديگري نوشت................
همان دستهاي كوچكي كه قبل از ديدن خود ت آنها معني شدند..............................................
همان دستهاي كوچكي كه با ديدنش كل زند گي ات را تحليل كردند........
همان دستهاي كوچكي كه باعث شدند زندگي هم اول دستانت را ببيندوبعد چهره ات را،و وقتي كه زندگي چهره ات را ديد،شرمندهي چهره ات شد...........
ولي من با همين دستها يت به اوج رفتم......
و با اين دستانت زندگي برايم جور ديگر معنا شد،يك روي قشنگ زندگي......
ومن تو را ديدم نه دستانت را ....
و خودم را در دستان تو جاي دادم ،هر چند كه دستان كوچكي داشتي......
ولي در دستانت من بجاي آن خط جاي گرفتم و آنرا پر رنگ كردم......
ديگر كسي نمي گويد كه آن خط وجود ندارد ،ميگويند:او و مادرش با هم ان خطها را كشيدند......
آنها خطهايي را در دلها يشان حك كردند....
با همان دستهاي بي خط، وآبي هم نقاشي كردند و عمدا ان يك خط را آبي كشيدندتا ديگران بدانند كه ان خط آبي رنگ چشمان پسرم بود.
امروز مي خواهم از دوستاي عجيب غريب محمد مهدي براتون بگم:اون تو يكي از قسمتهاي خونمون دوستايي داره اون هم از نوع دوستاي مورچه اي.
محمد مهدي هر وقت مي خواد غذاشو بخوره ،ميره سراغ مورچه ها و به اونا سري مي زنه وغذاشو به اونا ميده .حتي گاهي وقتا شده كه محمد مهدي غذاي دهنيشو به مورچه ها مي ده و اونا رو با انگشتاش تعقيب مي كنه .
البته من فكر ميكنم يه دليل اينكه اون به سراغ مورچه ها ميره اينه كه چون خو دش زياد علاقه به غذا خوردن نداره به سراغ اونا ميره تا غذاشو با اونا تقسيم كنه كه غذاش كمتر شه.
گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـك نمودم روی قلبم یا علی
نام علی : عدالت --
راه علی : سعادت --
عشق علی : شهادت --
ذكر علی : عبادت --
عید علی : مبارك ![]()
![]()
![]()
خدای بزرگ از تو می خواهم که به ماها یه نیروی افزون بدی تا بتونیم این فرشته ها رو به جایی برسونیم تا اونا هم از ما راضی باشند.
من برای پسرم می نویسم . می نویسم تا اون بدونه که به فکرش هستم که وقتی بزرگ شد هیچ وقت نگه که تو مامان خوبی برام نبودی و فکرمو نمیکردی.
محمد مهدی جانم من تمام تلاشمو برای موفقیتت میکنم و اول از خدای خودم وخودت کمک می خواهم و بعد از بابای مهیار وبابای بنیامین .چون اونا راههای زیادی رو نسبت طی کردند.
با سلام من مامان محمد مهدی ام و اولین بار که تو این وبلاگ برای پسرم می نویسم .
من مثل همه شماها که دارین از زندگی این فرشته های آسمونی صحبت می کنین اومدم تا حرفهای خودم و پسرم محمد مهدی رو برای شماها بنویسم .
محمد مهدی من الان نوزده ماهشه و یکی دو روز پیش اولین قدمهاشو برداشت ودو سه قدمی هم رفت ومنو باباش از این بابت خیلی خوشحالیم .
راستشو بگم اول خیلی مطالب برای وبلاگم نوشته بودم ولی بعداً با خودم گفتم این مطالب که سرگذشت همه این بچه ها بوده دیگه وقت اون رسیده که با اون گذشته های تلخ خداحافظی کنیم و اونا رو بسپاریم به دست گذشته هامون.
برای همین سعی میکنم که زیاد مقدمه چینی نکنم وچکیدهای از زندگی پسرمو براتون بنویسم:محمد مهدی من تو یکی از روزهای بهاری سال ۸۶ به دنیای شلوغ پلوغ ما اومد واشک شوق رو تو چشمام نشوند و برای من وباباش یک زندگیه تازه و جدیدیرو رقم زد .
محمدمهدي الان ۱۹ ماهشه و خيلي هم باهوشه.اون الان ميتونه اتل متل ـلي لي حوضك وكلاغ پر و قايم باشك رو بازي كنه.
وبعضی وقتا شک می کنم که چراآزمايشات چنين چيزي رو نشون داد چون اون از كوچكترين تا بزرگترين چيزهارو مي فهمه وتمام كارهاش بر اساس هدف صورت ميگيره .
ولي امان از دست اين دكتراي نا اميد وحتي بي اميد وقتي محمد مهدي رو پيش يكي از اين دكتراي ژنتيك بردم و با اشتياق از توانا ييهاي پسرم براش تعريف كردم و گفتم كه اون توي ۶ ماهگي نشسته وتوي ۸ ماه چهار دست و پا رفت و خلاصه اكثر بازييهاي تو سنشو بلده ،اون با تمام بي احسا سي مطلق جواب داد اين كه دليل نميشه ولي من بازم كوتاه نيومدم بازم ادامه دادم گفتم بچم ميگه بابا-ماماـنه نه وصداي اردك و ببيي رو تقليد ميكنه ولي اون بازم رو حرفاش تاكييد داشت كه خانم بچه شما صد در صد سند رم دان .
و من باز هم قانع نشدمكه بچه من ناتوان. چون به تواناييهاش ايمان دارم و مي دونم اون هر كاري رو كه اراده كنه ميتونه به نتيجه برسونه.من تمام تلاشمو براي موفقيتش ميكنم.
ولي مشكل اصلي اينجاست كه من بجز چند تا كتاب ووسايل بازي داستان خوندنو حرف زدن باهاش و خوندن مطالب راجع به سند رم دان اطلاعات ديگه اي ندارم واحساس ميكنم كه خيلي راهها براي رسيدن به موفقيت پسرم وجود داره .
من احساس مي كنم اين بچه ها نه تنها فرشته هاي اسماني هستند بلكه خانه اي بالاتر از اسمان را بر گزيدند اونا خيلي پاك و احساساتي هستند و من فكر ميكنم خداوند اين بچه هاي خيلي با ارزش رو براي ما زميني ها فرستاد تا ببينه مي تونيم از اين اما نتيهاي گرانبها مراقبت كنيم يا نه و خداوندآدمهايي رو كه بيشتردوست داره ،بيشتر در شرايط سخت قرار ميده اصلا آدمهاي سخت كوش براي سختيها آماده شدند تا لذت اون سختيها يه روز به كامشون شيرين بشه و ثمره اش رو ببينند .
وماها بيشتر از بچه هامون لذت مي بريم تا خانوادههاي ديگه چون ما منتظر كارهاشون مي مونيم و وقتي يه روز به حقيقت مي رسه از ته دل مي خنديم اما چون پدر مادراي ديگه طعم انتظار رو نمي چشند مثل ما لذت نمي برند و اين يه مشت حرف براي دلگرمي خودم يا خا نوادههاي مشابه من نيست اينا يك واقعيته .با اميد پيروزي بر افكار جامعه.